تبلیغات

ابزار رایگان وبلاگ

< هرچی تو بخوای - چند می فروشی؟
   
 

.
 

 
 

 
 
 

 
.
 
 

سلام
من آیه هستم امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد وامیدوارم هر چیزی رو که میخواید پیدا کنید.واگر هم پیدا نکردید تو نظرات بگید تا براتون بزارم.:)
مدیر وبلاگ: آیه

بیشتر چه مطالبی رو تو وبلاگم بزارم؟(میتونین چند تا گزینه رو انتخاب کنین)







نویسندگان

» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

RSS
 
چند می فروشی؟
موضوع : نویسنده آیه   تاریخ ارسال یکشنبه 11 تیر 1391 در ساعت 06:09 ب.ظ
 
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد. 
یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را  به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.

در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت...

یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد،  اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.


پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.

کشاورز گفت: 

خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی  در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.


کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟

کشاورز گفت: 

آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه


  ...
.:: نظرات() ::.
 

عناوین آخرین مطالب بلاگ من

 
 
 

  .:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.