تبلیغات

ابزار رایگان وبلاگ

< هرچی تو بخوای - داستان پیرمرد بازنشسته و مزاحمت بچه های مدرسه
   
 

.
 

 
 

 
 
 

 
.
 
 

سلام
من آیه هستم امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد وامیدوارم هر چیزی رو که میخواید پیدا کنید.واگر هم پیدا نکردید تو نظرات بگید تا براتون بزارم.:)
مدیر وبلاگ: آیه

بیشتر چه مطالبی رو تو وبلاگم بزارم؟(میتونین چند تا گزینه رو انتخاب کنین)







نویسندگان

» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

RSS
 
داستان پیرمرد بازنشسته و مزاحمت بچه های مدرسه
موضوع : نویسنده آیه   تاریخ ارسال جمعه 12 آبان 1391 در ساعت 04:15 ب.ظ
یك پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیكی یك دبیرستان خرید. یكی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این كه مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی كلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی كه بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی كه در خیابان افتاده بود را شوت می كردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این كار هر روز تكرار می شد و آسایش پیرمرد كاملاً مختل شده بود. این بود كه تصمیم گرفت كاری بكند.

روز بعد كه مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این كه می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همین كار را می كردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بكنید. من روزی هزار تومان به هر كدام از شما می دهم كه بیائید اینجا و همین كارها را بكنید.»

بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی توانم روزی صد تومان بیشتر به شما بدهم. از نظر شما اشكالی ندارد؟

بچه ها گفتند: «صد تومان؟ اگر فكر می كنی ما به خاطر روزی فقط صد تومان حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگر را شوت كنیم، كورخواندی. ما نیستیم.»

و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.


  ...
.:: نظرات() ::.
 

عناوین آخرین مطالب بلاگ من

 
 
 

  .:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.